صــِدای قــَلبـَت...

اَگــــَر میدآنی دَر دُنیـآ کــَسی هست که بـآ دیدَنــَش…
رَنگ رُخســآرَت تغیـــیر میکنــَد،
و صــِدای قــَلبـَت اَبرویــَت رابه تــآراج میبــَرد،
مــهـم نیــست که او مـآل تــو بــآشــَد…
مــهــِم این است که فـــَقــَط بــــآشـَد،
زِندگی کــُند،
لــِذَت ببرَد…
و نــَفــَس بـــکشـد


/ 5 نظر / 7 بازدید
♠כּﮚےכּ

احتیاط ! در این شهرِ لاکردار تمام کوچه باغ های عاشقی به اتوبان های تنهایی وصل می شوند…

♠כּﮚےכּ

زیاد خوب نباش … زیاد دم دست هم نباش ... زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی … آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند … زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

هانیه

با اضطراب و دلهره اما دوان دوان.امد دلم بدیدن تو خوب مهربان.در دستم یک چمدان شعر و دلخوشی.از سمت تو قشنگ ترین خنده جهان.بعد چقدر فاصله و مثل کودکان.حالا رسیده ایم بهم مثل دوستان.وا میکنیم سفره دل رابرای هم.با سبزی و صداقت و تکه ای نان.یک استکان چای بریز...وای نه.امروز با همیم یکی نه دو استکان.از ان همیشه ها که نمیدیمت بگو.از ان عبور تیره و تکراری زمان.دلگیر میرسد صبحی چهره ات.ای اشک گریه های تو بیکران.تکیه بزن بمن و خوب گریه کن.بگذار تا سبک شوداندوه اسمان.دنیای افتابی ما را گرفته اند.این ابرهای امده از سمت نا گهان.این ابرها که باعث دلتنگی تواند.با باد میروند از این شهر بی گمان.چایی دوباره سرد شد وچشم های من.غرق اند در نگاه قشنگ تو همچنان.........

نسیم شرق

با تو که سخن می گویم ادبیاتم را گم می کنم فقط شاعر چشمانت میشوم بی کلام حرف می زنم

عباس حکمت

سلام:خوب برای اینکه اینجا با هم بلولید .چه کسی باید غذا ولباس و مسکن و... شما را فراهم کند ؟ اگر 20 بار از پله های ثبت وشهرداری برای گرفتن یک مجوز موقت پایین و بالا می رفتی و یا اگر در صف ... ویا اگر ... دیگر زندگی را طور دیگری می دیدی !شاید به یاد لباس های زیبای پر از کار ومشقت عشایر می افتادی! وشاید برای همسرت یک چادر عفت وعزت به یاد همه ایرانی های با وفای شوهر از دست داده زحمتکش تهیه می کردی وبرای خدمت به این مردم با صفا راهی نزدیکترین روستای محل خودتان می شدی وبعد بر دستان پر از تاول همسرت بوسه محبت وکرامت می زدی!چه بگویم نازنین.گفتی سر بزن من دل زدم .