چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی
یکی که بهش اعتماد داری
بهت اعتماد داره
از دلتنگی هاش برات میگه
از دلتنگی هات براش میگی
اروم میشه
اروم میشی
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه
این حس مثل قطره های باران پاکه..

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۳٠ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

از یه عاشق شکست خورده پرسیدم
بزرگترین اشتباه؟
گفت :عاشق شدن
گفتم :بزرگترین درد؟
گفت :ازچشمِ معشوق افتادن
گفتم :بزرگترین رویا؟
گفت :به معشوق رسیدن
پرسیدم :بزرگترین آرزوت؟
اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:
مرگ

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢۸ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

به روزها دل مبند
روزها به فصل ها که میرسند
رنگ عوض می کنند
با شب بمان
گرچه تاریک است
لیکن همیشه یکرنگ است

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٥ | ۳:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

آدم عشقشو از یاد نمیبره...!
فقط یاد میگیره راجعبش کمتر حرف بزنه..
بهش کمتر فکر کنه..
دلش کمتر تنگ بشه..
و چقدر سخته که، یادش بمونه این کمترارو..

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٢ | ٥:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

شاید امروز چشمهایت مثل دیروز برقی نداشته باشد


وقلبت نیز نای تپیدن برای من


اما هنوز چشمهای من برای تو میدرخشد


و قلبم نیز میتپد برای تو

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢۱ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

امدنت را یادم نیست بی صدا امدی بی انکه
من بدانم, بی اجازه ماندی بی انکه من بخواهم, اما
اکنون با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا میکنم
مهمان ناخوانده قلبم, بمان که ماندنت را سخت
دوست دارم.

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٩ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

چــِگونہ مے شــَــوَد

اَز خُدآ گـــِـرِفـت چیزے را کہ نــِـمے دَهـــَــدمے گویند قـــِـسمـَــت نیست، حِکمـَـت اَستــــ

مـــَـن قـــِسمـَـت و حِکمـَـت نِــمے فـَـهمــَـمــــ

تــــــو خُدآیـــے

طاقـــَــت را مے فـــَـهمے


مـــَـگـــَــر نہ ؟!!.

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٧ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی

وقتـــی بغــــض میکـــُنی

وقتـــی دآغونــــی


وقــــتی دلــِت شکــــستـه

دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ

انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :

“بیخـــیآل“…

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٤ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

من عاشقانه هایم را...
روی همین دیوار مجازی مینویسم!
از لج تو...
از لج خودم...
که حاظر نبودیم یک بار
این ها را واقعی به هم بگوییم...!!!

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۳ | ٤:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

آرزوهام مثل پله های نردبونه
اولیش بودن با تویه
دومیش بیشتر بودن با تویه
سومین آرزوم که سومین پله ی نردبونه
اونم دوست داشتن تویه
چهارمین آرزوم چهارمین پله ی نردبون
اونی که دوسش دارم دوسم بداره
به دل همدیگه راه بزنیم
پله های بعدی رو باهم بسازیم

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٢ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

این روزهایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی...

تظاهر به بی خیالی...

به شادی...

به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست...

اما...

چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٠ | ۳:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

من از تمام آسمان یک باران را میخواهم

ازتمام زمین یک خیابان را

واز تمام تو

یک دست که قفل شود در دست من...

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٩ | ٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

سکوت میکنم...
وقتی تمام گوشها از پنبه ی بیتفاوتی پرشده
وقتی برای همدردی منفعت را صرف میکنند
اما فعل احساس من در ۲ صرف خلاصه میشود
آنجا که "شکستی" و "شکستم"
و نفع ماجرا برای سوم شخص بعید صرف شد...
و من سکوت کردم تا احساسم دیگر فعلی نداشته باشد.

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۸ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

من سکوتم، تو ترانه
من یه فانوس، تو زبانه
من یه زخمم، تو یه مرحم
من به ندرت، تو دمادم
من و تو دو تا عروسک با چشای تیله ای
من و تو زندونیه خاطره های پیله ای
من یه شهر بی پرنده، تو یه پیروز یه برنده
بگو تو حراج چشمات، قیمت ستاره چنده....

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٧ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

گاهی وقت ها
دلت می خواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
و برایش چای بریزی
گاهی وقت ها
دلت می خواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام
می آیی قدم بزنیم؟
گاهی وقت ها
دلت می خواهد یکی را ببینی
گاهی وقت ها…
آدم چه چیزهایِ ساده ای را
ندارد…..!

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٥ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای
یک نفر، اما...
دلت میگیرد وقتی
یادت می افتد که هرکسی ممکن است بخواند،
جز آن یک نفر...

 




تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۳ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

هرچه دوستش به او گفت :

غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشت

بعد از مراسم ازش پرسیدن ، چرا خم نشدی

برایت دردسر میشود ، او شاه مملکت است

گفت هر که میخواهد باشد :

تختی فقط برای بوسیدن دست مـــــــــادرش خم میشود‬

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()
  • سبزک
  • آموزش الکترونیک