سوزاندن دل

گذشت آن روزها

که باروت چشمهایم

نم‌کشیده‌‌بود

و جز اشک از آنها نمی‌چکید،

حالا انقدر عشق را در خودم کشته‌ام

که می‌توانم دنیا را به آتش بکشم

سوزاندن دل تو که کاری ندارد!




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢٩ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

حسرت عاشقی...

بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم

اره سهم من فقط از عاشقی یک حسرته

بی کسی عالمی داره واسه من ی عادته




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢٩ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

زیستــن بــی تــو...

مــن و تــو

دور از هــم مــی پــوسیــم!


غمــم از وحشــت پــوسیــدن نیســت

غمــم از زیستــن بــی تــو

در ایــن لحظــه ی پُــر دلهــره اســت . . .




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ احمد ]

نفرین...

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن

تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن

نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن

عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢۱ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

من و خورشید...

 

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

من سوخته ام در تب، آنقدر که امروز
بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

کاش روز دیدنت فردا نبود …

کاش میشد هیچکس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی باتو میمانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دستهای تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود …



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ احمد ]

گریه کن ...

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟





موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٢٠ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ احمد ]

سیزده بدر مبارک . . .

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی

قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان

سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان

ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد

سیزده بدر مبارک . . .




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/۱۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

فاصله...

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست...
اما حیف این تازه اول یک زندگیست...
زندگی چیزیست شبیه یک حباب..
عشق آبادیه زیبایی در سراب...
فاصله با آرزو های ما چه کرد...
کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/۸ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

نفر سوم...

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی
و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند،
پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی،
مواظب باش که از دستش ندهی
و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود
چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/۸ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

دلتنگم...

گاهـــﮯ...

 

 حجم ِ בلتنگـﮯ ـهایَـ م

 

 آنقدر زیــآد مـﮯ شـوב


ڪــﮧ دنیــا با تمامـ ِ وسعتش برایَــ م تنگ مـﮯشوב  

 

בلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ گردش ِ روزگارش


بـﮧ مَــ טּ ڪـﮧ رسیـב از حرڪـت ایستاב


 دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ בلتنگـﮯـهایَـ م رـآ ندیـב


دلتنگ ِ خوבمـ

 

خوבے ڪـﮧ مدتهاست گم ڪـرבه امـ ...




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/۸ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

“تــَنهـآیی...

هـمه در دنیـا کـسی را دارنــد،بــرای خودشــان

“خــُسـرو” و “شیـــرین” . . . “لیـلی” و “مـَجنــون”

“رامیـن” و “ویـس” . . . “پیــرمــَرد” و “پیرزَن”

“تــو” و “اون” . . .

“مــَن” و “تــَنهـآیی . . .”




موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٧ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

من و تو

دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/٦ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

دلم میگرد...

گاهگاهی دلم می گیرد

با خودم میگویم به کجا باید رفت

به که باید پیوست؛

به که باید دل بست ؟؟؟؟؟

به دیاری که پراز دیوار است؛

به امینی که امانت خواراست؟

یا به افسانه دوست؟؟؟؟؟

 گریه ام میگیرد!!!



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/۳ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ احمد ]

فرصت لحظه ها...

لحظاتی هست ؛

که تو شاید رمانتیکِ فانتزی اش را برای خودتان ساخته باشی.

ازهمان هایی که همیشه نمیتوانی داشته باشی اش.

او که باشد ، همه اش را می بخشی به او.

همه ی همه اش را می ریزی به پایش.

مست می شوی ، محو می شوی ؛

انگار یکی می شوید.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ ۱۳٩٢/۱/۳ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ احمد ]