.

یک نفر همره باد

آن یکی همسفر شعر و شمیم

یک نفر خسته از این دغدغه ها

آن یکی منتظر بوی نسیم

همه هستیم در این شهر شلوغ

این کفایت که همه یاد همیم

عیدتون مبارک




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی
شاکی بشی ولی شکایت نکنی

گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری

خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری

خیلی هادلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی. . .




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت است بالا بروی ساده بیای پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند

یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند . . .




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

آخرش حرف خودم شد اومدی شدی نگارم

عطر موهای تو پیچید تو تموم روزگارم

تورواز خدا میخواستم توی تک تک دعاهام

اومدی گفتی می مونی تو تموم آرزوهام ..




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست

خداوند در هر حضوری رازی نهان کرده برای کمال ما


خوشا آن روز که در یابیم راز این حضور را .




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

باران بهانه ایست ازجنس حضورتو ،

اگرروزی قطره ای صورتت را بوسید

و گونه هایت گلگون شد به یاد من بیافت ،

 

چراکه ثانیه هایم سخت می گذرد




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظهاای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

یک نفر ،
همیشه یک نفر نیست ؛
یک نفر گاهی همه است …
شاید حالا بتوانی بفهمی
وقتی غروب یک روز تعطیل
دلم برای تو تنگ می شود
چه دلتنگی عظیمی را
به دوش میکشم …!!!




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

هر که آید گوید:
   گریه کن، تسکین است
      گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
 من و آرام دل غمگینم




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

ﻳﻪشب از دفترعمرم صفحاتی خواندم

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود

همه آن ورقم حسرت دیدارتوبود




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

برو ای خوب من، هم بغض دریا شو، خداحافظ

برو با بی کسی هایت هم آوا شو، خداحافظ

تو را با من نمی خواهم که "ما" معنا کنم دیگر

برو با یک "من" دیگر بمان "ما" شو، خداحافظ…




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

بغض آسمان که شکسته شود بغض من نیز همراه با آسمان شکسته خواهد شد.

بغض دوری از یارم و بغض لحظه هایی که با یارم در زیر باران قدم میزدیم

ای باران وقتی میباری دیگر سردی آن قطره هایت را احساس نمیکنم

در آن زمان گرمی دستهایی را احساس میکنم که یک روز دستهای سرد مرا گرفته بود و در زیر قطره هایت قدم میزدیم.




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

فقط یک بار بگو که برای منی ،تا یک عمر احساس خوشبختی کنم .

فقط یک لحظه برای من باش ، تا یک عمر امیدوارانه و عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.

باور داشته باش که خیلی دوستت دارم ، تنها کافیست لحظه ای مرا باور کنی.

بیا با من باش تا غروب زندگی ام به پایان برسد و سپیده عشق در قلبم طلوع کند.

بیا با من باش تا سپیده آخر … لحظه ای که میفهمی از عشقت مرده ام.




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

دلـــــم براے تــو کــه نه,    

                    ولـ ــے َبرای روزهــای                   

   باهمـــ بودنمـان تَنـگـــ شده

   براے تــو که نه ،

ولے برای "مواظِـ ـب خودت باش" شنیدن تَنـگــ شده

       براے تـــو که نه ،

           ولے برای نگاهـ ـے که تا پیچ سَرکوچه تعقیبم میکرد تَنـگــ شده

         براے تـــو که نه

         ولے برای دلے که نگرانم میشد تَنـگــ شده

               راستش !براے اینها که نه . . .

         برای خودت ...دلَم خیــلے تَنـگــ شده..




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

دوســت دارم این روی ِ نوک ِ پنجه بلند شدن ها رو

 

و بوســــیدن لب هایِ تـــــــــو رو...

 

همون لحظه هایی که تو یک عالمه مــَــرد می شی...

 

و مــَـــــن یک عالمه زَن...




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()
  • سبزک
  • آموزش الکترونیک