دلتنگی چه حس بدی است....

تنهایی چه حس بدی است

کاش...

پاره ای ابر میشدم

دلم مهربانی می بارید

کاش نگاهم شرار نور میشد

اشتی میدادش

و

که دوست داشتن چه کلام کاملی است

و

من...

چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود...

اینجا زمین است

اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردنن

فراموشت میکندد.........




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟

 

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی

 

اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمیخوای

 

از دستش بدی

(روز عشق بر تمام عاشقان وعزیزان مبارک)


 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم


کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم


بـایـ ـد نفس بکشم ...




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

گـاه گاهـی دل من می گیرد
 
بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی


و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که شبها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی . . .





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

کلمه دوست بسیار کلمه بزرگ و زیباییه :

د : دل دریایی

و : وفاداری

س : سعادت یکی شدن

ت : تایی که هیچوقت نباید بین من و تو باشه  . . .




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

در تخت به پهلو خوابیده ام
دراز کشیده ام
تو میآیی
لبانت را بر لبانم پهن میکنی
از هم لبالب میشویم
با یکدیگر هم نفس
به پشت میشوم
رودروی من قرار میگیری
سینه هایت مالا مال از عشق است و
دستان من مالا مال از تو
انگشتانم بوی عاشقی گرفته است
و
لباسم
که تنم نیست
بوی دوری تو!




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

 

چشم در انتظار توست

 

و دلم در گرو عشق تو

 

 دوست دارم تو را تنگ در آغوش بگیرم

 

و تمام دلتنگیهایم را با شعرهایم

 

به سرزمین چشمانت هدیه کنم 

 

 دوست دارم شبنم های دلواپسی ام را

 

در روی گل گونه هایت جاری سازم

 

 صورتت را از اشکهایم خیس کنم

 

و تو محکمتر و بلندتر از همیشه

 

به من بگویی خجالت بکش

 


 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

بگــذار بـگـــویـــم ...

 

نـــاب تــریـن جــای دنـــیـا ، آغـــوش تـــوسـت !

 

جـــایـی مــــیـان دو بـازویت !

 

روی قـفـسه ی سیـنـه ات ...

 

ممـــاس بـــا قلـــبـت ...

 

همون قلبی که همه ی زندگی منه !

 

عاشقانه می پرستمت عشق مَن



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

دیگر از هرچه هست بیزارم مثل ابر بهار می بارم

برو ای آنکه بعد دیدارت گره افتاده است در کارم

کم کم این روزها خودم دارد باورم می شود که بیمارم

یک نفر گفت خوب خواهم شد به فراموشیت اگر بسپارم

دیدم از دست می رود عمر دست اگر روی دست بگذارم

گفتم ای عشق اگر که بعد از این بدهی مثل قبل آزارم

به تمام گذشته ام سوگند روی قلبت گلوله می کارم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

دلم یه قایق می خواد پر از ارامش

یه قایق که بره و بره و تن سردمو با خودش ببره

تا جایی که همه دنبالم بگردن و دلشون واسم تنگ شه

بگن اگه بود میزاشتیم اون گلای تو باغچرو اب بده

من حالا یه قایق پیدا کردم ولی یه مشکل داره

قایق ارامش من پارو نداره!!!!!!






تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...


گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...


گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت
.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

خدا


دیگر نمی توانم


دیگر نمی توانم بر انکار عشق بکوشم


دیگر نمی توانم همه درد عشق را تنها بر شانه هایم حمل کنم


دیگر نمی توانم بر زبانم مهر سکوت نهم.


چگونه می توان تا ابد در سینه آتش داشت و دود آن بر آسمان نرود؟


چگونه می توان مرغ آتش خوار عشق را بند زد؟


مرای دیگر یارای آن نیست که ابرهای سنگین را از باریدن بازدارم


و رعد را از غرش منع کنم


و برق عشق را در آسمان زندگی ام مهار سازم


دیگر نمی توانم


خاموشی  بس است


من این راه را می رم


حتی تنها..




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

                    گفتم دوستت دارم گفتی من هم

                     گفتم عاشقت هستم گفتی من هم

                 گفتم تنها هستم گفتی من هم

                               گفتم می خواهم با تو باشم گفتی من هم

                     گفتم تا همیشه؟ سکوت کردی


 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

 

 

 

 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

 

 

 

 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

 

 

 

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

 

 

 

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

 

 

 

شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته

 

 

 

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

 

 

 

  باید شود هویدا امشب دلم گرفته

 

 

 

 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو

 

 

 

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

 

 

 

 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

 

 

 

 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

باز آمدی که قلب مرا زیر و رو کنی ؟

با حرف عشق زخم دلم را رفو کنی ؟

تا مطمئن شوی که ازعشقت شکسته ام

هی حال و روز قلب مرا پرس و جو کنی

این رسمش است ، بی خبر از من جدا شوی

اما گلایه از من ِ بی آرزو کنی ؟

از سر گذشته آب ،چرا فکر می کنی

این آب ِ رفته ای است که باید به جو کنی

از شاخه های عشق ، چو گل چیده ای مرا

عطری دگر نمانده برایم که بو کنی

گفتم که بی تو هم دلم آرام و سرخوش است

کم مانده بود دست دلم را تو رو کنی

در کوله بار خاطره هایت به دوش من

جز گریه هیچ نیست ، اگر جستجو کنی




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٤ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

 

 

ای کسی که لبهای مرا

 

از شرار بوسه ها سوزانده ای

 

هیچ در عمق دو چشم خاموشم

 

راز این دیوانگی را خوانده ای

 

                   هیچ میدانی که من در قلب خویش

 

                   نقشی از عشق تو پنهان داشته ام؟

 

                   هیچ میدانی کز این نقش نهان

 

                  آتشی سوزنده بر جان داشته ام؟؟

 


 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

آسمان یک روز چنان مهربان میشود که دوس داری در اغوشش ارام  بگیری و یک روز چنان می غرد که

گویی شیری که به حریم او تجاوز کرده ای.

یک روز که بغض دلت میخواهد بترکدو همراهی آسمان را میخواهی، دریغ از قطره ای باران

 و روز دیگر چنان می بارد که میخواهد بنیان ادمی را از زمین بکند.

آسمانی که هر روز به رنگی در آید و نه به ستاره اش وفا کند و نه به ماه و خورشید

 نه دلی غم آلوده را حرمت نهد و نه چشمی اشک آلود را همراهی کند..

اگر آسمان هم هست آسمان مال من نیست...




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

  رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

               خش خش برگ ها..............................

  همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

              دوستت دارم.....................................




تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

خواهشا در مورد مطالب نظر بدین



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

نه از تو ...

هی فکر می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند

انگار این قلم

جز با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

در گوشه های خالی قلبم

در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود

مثل درخت در دل من ریشه کرده ای



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

پنجره را باز میکنم

احساس قشنگ ِ " تو " می آید


می نشیند


بر پرده


بر دیوار...


من


گیج ِ این همه " تو "


مست ِ مست


کنار می آیم با خودم


و


با احساس ِ قشنگی که " تـــو " یی


زندگی می کنم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()


همین که سرت را روی شانه ام می گذاری

و به خواب می روی


آرامش آوار می شود روی دلم یکهو

لحظه های روشن با تو بودن

کاش تمام نشود



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()

چشمانم به نگاهت حسودی می کنند

و نگاه مشتاق و تشنه تو

به دستان گریزان من

ناگسستنی است..

چقدر خستگی ناپذیرست...

آشوب نگاه تو..



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : احمد | نظرات ()
  • سبزک
  • آموزش الکترونیک